سيد محمد دامادى

25

شرح بر تركيب بند جمال الدين محمد بن عبد الرزاق در ستايش رسول اكرم ( ص ) ( فارسى )

و ديگران نيز چنين كردند . و پس از شكست و شايعهء قتل محمّد - اضطراب و تشويشى در ميان مسلمانان پديد آمد تا آن كه كعب بن مالك پيامبر را شناخت و چشمان او را ديد كه زير كلاه خود مىدرخشد . فرياد برآورد ، اى مسلمانان : مژده باد شما را كه رسول خدا زنده است . پيامبر به او اشاره نمود كه « خاموش » چون مسلمانان دانستند كه پيامبر زنده است به گردش حلقه زدند و على بن أبى طالب و طلحة بن عبيد اللّه زير بازوان آن حضرت را گرفته و بپاى برداشتندش - مالك بن سنان خون از چهره‌اش سترد و ابو عبيده يكى از حلقه‌ها را از زخم گونه‌اش بيرون آورد و يك دندان پيشين وى افتاد و آن را بيرون انداخت كه دندان ديگرش را ديد شكسته و بيرون افتاده است و همراه آنها - در حالى كه ابو بكر و عمر و عده‌يى از مسلمانان همراه وى بودند - به شعب ( درّه ) باز گشت . چون پيامبر به شعب رسيد أبىّ بن خلف به او رسيد و مىگفت محمّد كجاست ؟ اگر او از مرگ رهايى يابد ، ما نجات نمىيابيم . اطرافيان گفتند اى پيامبر خدا اجازه مىدهى تا يكى از ما پاسخ او را بدهيم ؟ پيامبر فرمود : « به حال خودش بگذاريد » و چون به پيامبر نزديك شد و جنگ افزار خويش را آماده در دست داشت و رسول خدا با او روبرو گرديد ، پيامبر ضربت نيزه‌يى به گردنش زد كه تعادل خويش را بر روى اسب از دست داد و به طرف قريش بازگشت . اگر چه زخمى كوچك بيش نبود ولى در گفتار چنين وانمود كرد كه به خدا سوگند محمّد مرا كشت به دو گفتند : زهره خود را باخته و شجاعت خود را از كف داده‌يى ! به خدا سوگند ترا باكى نيست . او پاسخ داد : در مكّه به من گفت : من خود ترا مىكشم . سرانجام در حالى كه كفّار به مكّه مىرفتند - أبّى در سرف ( محلّى در سه ميلى مكّه ) مرد . « 1 » پيامبر به همراه يكى از اصحاب به دهانهء شعب رسيد - در آنجا مشاهده كرد كه عدّه‌يى از قريش به فراز كوه رسيده‌اند . رسول خدا ( ص ) چنين دعا كرد : « خداوندا شايسته نيست كه آنها بر ما چيره گردند » آنگاه عمر و جماعتى از مهاجران با آنها جنگيدند تا آنها را از كوه برانيدند .

--> ( 1 ) - حسّان در اين باره سروده است : أبّى ، گمراهى را از پدرش به ميراث برد از روزى كه با پيامبر به مبارزه برخاست .